تا زمان ناصر الدين شاه به عقيده مردم، آن هم مردمي که سواد داشتند و در صدر امور بودند، آمريکا در زير زمين واقع بود و فکر مي کردند با حفر يک چاه دويست ذرعي به اين سرزمين خواهند رسيد. فتحعليشاه قاجار در زمان دريافت استوارنامه سر هارد فورد جونز اولين سفير بريتانيا در ايران، ضمن سوال از اوضاع انگليس و جهان پرسيد: «راستي آقاي سفير اينکه مي گويند ينگه دنيا در زير زمين است، حقيقت دارد و آيا اگر من دستور بدهم در اين قصر يک چاه دويست ذرعي بکنند، به ينگه دنيا خواهم رسيد؟» مستر جونز که هاج و واج مانده بود به شاه گفت: «اصلا ربطي به کندن زمين ندارد و ما با کشتي به آمريکا سفر مي کنيم» فتحعليشاه با شنيدن اين پاسخ اوقاتش تلخ مي شود و مي گويد: «معلوم است حواست پرت است، سفير عثماني براي من قسم خورد که اگر دويست ذرع زمين را بکنيم به ينگه دنيا مي رسيم!»

گذشت و گذشت تا اينکه در سال ۱۸۸۳، چستر آرتور رئيس جمهور جمهوريخواه آمريکا به خاطر همجواري ايران با عثماني و روسيه، شخصي به نام آقاي بنجامين را به عنوان اولين سفير ايالات متحده روانه تهران کرد. بعداز مدتي ناصرالدين شاه به فکر تعيين سفير لايقي براي نمايندگي ايران در آمريکا افتاد و بعد از مطالعات زياد و احضار چند تن از رجال، کسي حاضر به عهده دار شدن اين ماموريت خطير نشد. دليل عمده اين بي علاقگي هم ترس عده اي از رجال بود که خيال مي کردند اگر به آمريکا بروند، مثل اين است که در ته چاه رفته اند و خروج از ته چاه هم مشکل است. به هر حال ناصرالدين شاه توانست در سال ۱۸۸۸ يکي از فرزندان ميرزا آقا خان نوري را که حاجي حسينقلي خان صدر السطنه نام داشت را به عنوان سفير کبير ايران روانه واشنگتن کند. حاجي صدر السلطنه که تازه از سفر مکه بازگشته بود و هفته اي دو بار به حمام مي رفت و ريش خود را حنا مي بست و تمام ناخن هاي انگشتان دستش هم به واسطه اعتقادات مذهبي رنگين بود. او قبل از سفر به واشنگتن با سفير آمريکا در ايران ملاقات کرده و از او درباره تعداد مسلمانان و مساجد اين کشور سوال کرد. وقتي جناب سفير اظهار بي اطلاعي کرد و به طور خلاصه گفت در آمريکا مسلمان نيست و از مسجد و محراب خبري نيست، حاجي صدر السلطنه تصميم گرفت در درجه اول يک خورجين مهر و تسبيح و جانماز با خود همراه داشته باشد تا جماعت کافر را از فيض قدسي بي نصيب نگذارد و آنها را به دين قيم دعوت کند. بعد به استاد حسن مسگر سفارش کرد برايش چند آفتابه مسي بسازد تا در ديار کفر مجبور نشود بر خلاف ديانت اسلام رفتار کرده و احتياج به غسل پيدا کند. حاجي صدرالسلطنه همراه با خروارها اسباب و لوازم سفر که بيشتر آنها مهر و تسبيح و آفتابه بود از طريق امامزاده حسن به طرف تبريز حرکت کرد و از راه استامبول روانه اروپا شد. سپس به وسيله کشتي از جنوب بريتانيا راه نيويورک را در پيش گرفت. گفته مي شود تا آن تاريخ براي نمونه يک ايراني در آمريکا نبود و بيشتر آمريکائي ها مثل دوران کنوني ايران را نمي شناختند و نمي دانستند در کدام نقطه عالم واقع است.... ادامه مطلب

..............................................................................

koroush4

آرامگاه کوروش بزرگ

كوروش بزرگ (۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد)، همچنین معروف به کوروش دوم نخستین شاه و بنیان‌گذار دودمان شاهنشاهی هخامنشی است. شاه پارسی، به‌خاطر بخشندگی‌، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایه‌گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش تمدن و غیره شناخته شده‌است؛
ایرانیان، کوروش را پدر و یونانیان، که وی سرزمین‌های ایشان را تسخیر کرده بود، او را سرور و قانونگذار می‌نامیدند. یهودیان این پادشاه را به منزله مسح ‌شده توسط پروردگار بشمار می‌آوردند، ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک می‌دانستند.
واژهٔ کوروشنام کوروش در زبان‌های گوناگون باستانی به‌گونه‌های مختلف نگاشته شده‌است:
پارسی باستان: Kūruš
در کتیبه‌های عیلامی: Ku-rash
درکتیبه‌های بابلی: Ku-ra-ash
در زبان یونانی باستان: Κoρος
در زبان عبری: کورِش Koresh
در زبان لاتین: سیروس Cyrus؛
"صورت لاتین نام کوروش به فارسی بازگشته و به عنوان نام پسران در ایران استفاده می‌شود"دورهٔ جوانیتبار کوروش از جانب پدرش به پارس‌ها می‌رسد که برای چند نسل بر " آنشان " (شمال خوزستان کنونی)، در جنوب غربی ایران، حکومت کرده بودند. کوروش درباره خاندانش بر سفالینهٔ استوانه شکلی، محل حکومت آن‌ها را نقش کرده‌است؛ بنیانگذار سلسلهٔ هخامنشی، شاه هخامنش انشان بوده که در حدود ۷۰۰ می‌زیسته ‌است؛ پس از مرگ او، فرزندش "چا ایش پیش" به حکومت انشان رسید. حکومت چا ایش پیش نیز پس از مرگش توسط دو نفر از پسرانش کوروش اول شاه انشان و آریارامن شاه پارس دنبال شد. سپس، پسران هر کدام، به ترتیب کمبوجیه اول شاه انشان و آرشام شاه پارس، بعد از آن‌ها حکومت کردند. کمبوجیه اول با شاهدخت ماندانا دختر ایشتوویگو (آژی دهاک یا آستیاگ) پادشاه ماد ازدواج کرد و کوروش بزرگ نتیجه این ازدواج بود؛
تاریخ نویسان باستانی از قبیل هرودوت، گزنفون و کتزیاس درباره چگونگی زایش کوروش اتفاق نظر ندارند. اگرچه هر یک سرگذشت تولد وی را به شرح خاصی نقل کرده‌اند، اما شرحی که آنها درباره ماجرای زایش کوروش ارائه داده‌اند، بیشتر شبیه افسانه می‌باشد. تاریخ نویسان نامدار زمان ما همچون ویل دورانت و پرسی سایکس و حسن پیرنیا، شرح چگونگی زایش کوروش را از هرودوت برگرفته‌اند؛ بنا به نوشته هرودوت، آژی دهاک شبی خواب دید که از دخترش آنقدر آب خارج شد که همدان و کشور ماد و تمام سرزمین آسیا را غرق کرد. آژی دهاک تعبیر خواب خویش را از مغ‌ها پرسش کرد. آنها گفتند از او فرزندی پدید خواهد آمد که بر ماد غلبه خواهد کرد. این موضوع سبب شد که آژی دهاک تصمیم بگیرد دخترش را به بزرگان ماد ندهد، زیرا می‌ترسید که دامادش مدعی خطرناکی برای تخت و تاج او بشود. بنابر این آژی دهاک دختر خود را به کمبوجیه اول شاه آنشان که خراجگزار ماد بود، به زناشویی داد؛
ماندانا پس از ازدواج با کمبوجیه باردار شد و شاه این بار خواب دید که از شکم دخترش تاکی رویید که شاخ و برگهای آن تمام آسیا را پوشانید. پادشاه ماد، این بار هم از مغ‌ها تعبیر خوابش را خواست و آنها اظهار داشتند، تعبیر خوابش آن است که از دخترش ماندانا فرزندی بوجود خواهد آمد که بر آسیا چیره خواهد شد. آستیاگ بمراتب بیش از خواب اولش به هراس افتاد و از این رو دخترش را به حضور طلبید. دخترش به همدان نزد وی آمد. پادشاه ماد بر اساس خوابهایی که دیده بود از فرزند دخترش سخت وحشت داشت، پس زادهٔ دخترش را به یکی از بستگانش بنام هارپاگ، که در ضمن وزیر و سپهسالار او نیز بود، سپرد و دستور داد که کوروش را نابود کند. هارپاگ طفل را به خانه آورد و ماجرا را با همسرش در میان گذاشت؛ در پاسخ به پرسش همسرش راجع به سرنوشت کوروش، هارپاگ پاسخ داد وی دست به چنین جنایتی نخواهد آلود، چون اولاً کودک با او خوشایند است. دوم چون شاه فرزندان زیاد ندارد دخترش ممکن است جانشین او گردد، در این صورت معلوم است شهبانو با کشنده فرزندش مدارا نخواهد کرد. پس کوروش را به یکی از چوپان‌های شاه به‌ نام مهرداد (میترادات) داد و از از خواست که وی را به دستور شاه به کوهی در میان جنگل رها کند تا طعمهٔ ددان گردد.
چوپان کودک را به خانه برد. وقتی همسر چوپان به نام سپاکو از موضوع با خبر شد، با ناله و زاری به شوهرش اصرار ورزید که از کشتن کودک خودداری کند و بجای او، فرزند خود را که تازه زاییده و مرده بدنیا آمده بود، در جنگل رها سازد. مهرداد شهامت این کار را نداشت، ولی در پایان نظر همسرش را پذیرفت. پس جسد مرده فرزندش را به ماموران هارپاگ سپرد و خود سرپرستی کوروش را به گردن گرفت.
روزی کوروش که به پسر چوپان معروف بود، با گروهی از فرزندان امیرزادگان بازی می‌کرد. آنها قرار گذاشتند یک نفر را از میان خود به نام شاه تعیین کنند و کوروش را برای این کار برگزیدند. کوروش همبازیهای خود را به دسته‌های مختلف بخش کرد و برای هر یک وظیفه‌ای تعیین نمود و دستور داد پسر آرتم بارس را که از شاهزادگان و سالاران درجه اول پادشاه بود و از وی فرمانبرداری نکرده بود تنبیه کنند. پس از پایان ماجرا، فرزند آرتم بارس به پدر شکایت برد که پسر یک چوپان دستور داده‌است وی را تنبیه کنند. پدرش او را نزد آژی دهاک برد و دادخواهی کرد که فرزند یک چوپان پسر او را تنبیه و بدنش را مضروب کرده‌است. شاه چوپان و کوروش را احضار کرد و از کوروش سوال کرد:

تو چگونه جرأت
کردی با فرزند کسی که بعد از من دارای بزرگ‌ترین مقام کشوری است، چنین
کنی؟
کوروش پاسخ داد:
در این باره حق با
من است، زیرا همه آن‌ها مرا به پادشاهی برگزیده بودند و چون او از من فرمانبرداری
نکرد، من دستور تنبیه او را دادم، حال اگر شایسته مجازات می‌باشم، اختیار با
توست
...ادامه مطلب
 

حماسه تاج الملوک چگینی در قزوین

 

ایلات لر و لکی که امروزه در قزوین و اطراف آن ساکن  نقش تعیین کننده ای مخصوصا در دوران قاجار در تاریخ قزوین داشته اند. د
یکی از برجسته ترین فرازهای تاریخی این اقوام که در دوران مشروطه در قزوین خلق شده است حماسه ایست که  توسط شیر زنی از ایل چگینی به نام تاج الملوک چگینی بوجود آمده است که در زیر شرح مفصل آن آمده است:

تاج الملوک چگینی :
یکی از مناطقی که در ایام مشروطه  نقش تعیین کننده ای در تاریخ کشور ایفا کرد قزوین بود این شهر در مسیر حرکت مشروطه خواهان گیلانی به سرکردگی محمد ولی خان سپهسالار قرار داشت این آزادیخواهان که نقشه فتح تهران را داشتند برای این مهم به ناچار می بایستی ابتدا قزوین را فتح می نمودند .
مشروطه خواهان گیلان در اردیبهشت سال1288هجری شمسی پس از درگیری هایی که طول مسیر قزوین رشت با ماموران دولتی و هواداران محمد علیشاه داشتند ،قزوین را تصرف کردند، دراین ایام در  شهر قزوین اتفاقاتی رخ داد که  ایلات لر و لک قزوین در آن تاثیر بسزایی داشتند . از این افراد می توان به حاجی خان سالارحشمت غیاثوند(غیاث نظام) رئیس ایل غیاثوند و-ناصرخان و قدرت اله خان غیاثوند -فرزندان غیاث نظام و تاج الملوک چگینی -همسر غیاث نظام - وهمچنین مسیح خان کاکاوند، سرکرده ایل کاکاوند اشاره نمود...ادامه مطلب  

 

...............................................

سرگذشت تاريخي اتابكان لر كوچك از دوران خوارزمشاهيان تا پهلوي

aflak


الف : اتابكان لر كوچك در زمان خوارزمشاهيان ، مغولان و تيموريان

1- شجاع الدين خورشيد
شجاع الدين خورشيد بن ابوبكر محمدبن خورشيد ، از طايفه چنگروي درسال 570 قمري ، وبا پيوستن به حسام الدين شوهلي ترك ، ( حكمران وقت خوزستان ولرستان ) به امارت رسيد وبا تشكيل دولتي نيمه مستقل در غرب پايه حكومت اتابكان لر كوچك را مستحكم كرد .
در ميان طايفه او اختلاف زيادي وجود داشت وگروهي عليه شجاع الدين طغيان كردند .شجاع الدين نيز پسرش پسرش حيدر را مامور سركوب آنان كرد . حيدر قلعه – دزسياه – رامحاصره كرد ولي دراين جريان كشته شد . شجاع الدين ، به خونخواهي پسرش با سپاهي عازم جنگ شد و از شدت خشم عده زيادي ازشورشيان را كشت . دشمنانش به خليفه عباسي شكايت كردند وخليفه فرمان عزل اورا صادر كرد . شجاع الدين ، كه مخالفت با خليفه را مناسب نديد ، برادرش نورالدين محمد را ، جهت عذرخواهي به بغداد فرستاد. ولي نورالدين ، به دستور خليفه ، زنداني و آزادي او موكول به تسليم قلعه مانگره شد . اتابك شجاع الدين ، براي جنگ با خليفه آماده شد . سپاهيان خليفه ، دژ اتبك را محاصره كردند وشجاع الدين طي نامه اي كه به فرمانده سپاه فرستاد ، از خليفه تقاضاي عفو كرد وبالاخره به شرط واگذاري دزسياه وشهر طرازك به يكي از سرداران خليفه با ادامه حكومت وي موافقت شد ، و شجاع الدين 30 سال ديگر با قدرت ، فرمانروايي كرد. در سالهاي آخر حكومت او ، تركان بيات ، كه در غرب ايران مي زيستند به قلمرو اتابك تاختند وخسارتهاي زيادي بر جاي گذاشتند . شجاع الدين پسرش بدرالدين وبرادر زاده اش سيف الدين رستم را ، براي سركوب تركان بيات به حوالي بروجرد فرستاد. سپاهيان اتابك در اين جنگ پيروز شدند وامير بيات اسير ، وقلمرو او ضميمه سرزمين اتابكان شد .بدرالدين به خاطر اين خدمت ، از سوي پدر به جانشيني انتخاب شد . سيف الدين كه از اين انتخاب ناراحت شده بود ، شروع به توطئه عليه بدرالدين كرده و سرانجام موفق شد كه ذهن اتابك پير را درباره فرزندش مغشوش كند و وانمود كند كه جانشينش از طول عمر پدر خسته شده وقصد كشتن او را دارد . شجاع الدين فريب خورد وبه دستور او ، سيف الدين ، پسرش را محرمانه به قتل رساند . شجاع الدين ، كه سرانجام به بي گناهي فرزند واشتباه خود پي برده بود ، دچار غم واندوه شد و درسال 621 قمري در سن 100 سالگي درگذشت .
2- سيف الدين رستم
سيف الدين رستم در سال 621 قمري به جاي عموي خود ، شجاع الدين خورشيد به حكومت رسيد . درزمان حك.مت وي در سراسر لرستان و استان ايلام امروزي ، نظم وامنيت حكمفرما بود . اما برادرش شرف الدين ، كه پنهاني با مخالفان رابطه داشت ، با كمك آنان او را از حكومت خلع كرد وتحويل اميرعلي ، فرزند بدرالدين داد تا وي اورا به قصاص خون پدر ، به قتل رساند.
3- شرف الدين
پس از قتل سيف الدين رستم ، شرف الدين ، پسر ابوبكر وبرادر زاده شجاع ادين خورشيد به حكومت رسيد . دوران حكومت وي كوتاه بود ، زيرا پس از مدتي به دست زن بدرالدين ، پسر شجاع الدين خورشيد ، مسموم شد . اين ايام مقارن قدرت گرفتن برادرش عزالدين گرشاسف بود. وي اميرعلي بن بدرالدين را كه قاتل برادر ديگرش سيف الدين بود ، كشت .

4- عزالدين گرشاسف
عزالدين گرشاسف برادر شرف الدين بود . وي در زمان حيات اتابك شروع به اعمال قدرت ، وقتل وغارت مخالفان خود كرد وبيوه اشرف الدين را ، كه خواهر شهاب الدين سليمان ، حاكم كردستان بود به همسري برگزيد. ولي با قيام حسام الدين خليل ، پسر بدرالدين بن شجاع الدين خورشيد ، پايه هاي حكومتش متزلزل شد. درجنگي كه بين آنها روي داد ، عزالدين گرشاسف شكست خورد ودر قلعه گريت محاصره شد . حسام الدين پس از اين پيروزي ، به خرم آباد رفت . در آنجا با ملكه خاتون ، همسر عزالدين ، از او تقاضاي عفو شوهرش را كرد . حسام الدين نيز موافقت كرد ومحاصره قلعه گريت را شكست و عزالدين وارد خرم آباد شد... ادامه مطلب

 

..................................................

 

فتح قندهار بختیاری

منبع: کتاب گلبانگ بختیاری
      اثر داراب رئیسی
 
تهیه کننده: محمد حسین زاده

نادرشاه افشار در سال  1149 هجری  قمری با سپاهی عظیم به قصد تصرف قندهار عازم هندوستان شد. سپاهیان نادر هرچه کوشش کردند موفق به فتح قندهار نشدند. بقدری محاصره قندهار بطول انجامید که نادرشاه مجبور شد در نزدیکی آنجا شهری بنام نادرآباد بنا کند. تعدادی از سواران بختیاری به فرماندهی علی صالح خان بختیاری که در قشون نادر بودند متوجه شدند که اگر سالیان دراز بگذرد و نادر شاه چند شهر دیگر هم در کنار قندهار بسازد با دخالت لشکر و حمله های معمولی قلعه قندهار فتح نخواهد شد. آنان صبر کردند تا در روز جمعه که اهالی قندهار به نماز رفته بودند، هنگام ظهر برق آسا وجان بر کف به قلعه یورش بردند و قلعه را گرفتند.
 صدای شلیک تیر و هلهله سواران بختیاری نادرشاه را از خواب بیدار کرد و متوجه شد که بختیاریها پس از هفده ماه قندهار را فتح کردند. با اینکه قندهار فتح شد ولی نادرشاه افشار نسبت به این شجاعت ها و رشادهایی که بختیاریها در لشکر 200 هزار نفره او از خود بروز کرده بودند دلتنگ بود و در صدد نابودی علی صالح خان و سوارانش برآمد. منشی او میرزا مهدی خان که مورخ جنگهای نادری بود از خشم و ناراحتی نادر اطلاع پیدا کرد و با ساختن این دو بیت دلتنگی او را از بین برد و او را سر حال آورد تا از تصمیمش مبنی بر نابودی جنگاوران بختیاری منصرف شود.

تو مپندار  بختیاری کرد        حق مدد کرد و بخت یاری کرد
شاه ایران و نادر دوران        خاک  بر  فرق  قندهاری   کرد

علی صالح خان فرزند خلیل خان دورکی بود و جعفرقلی خان دورکی که در مُنار کشته شد نواده اوست. علی صالح خان در جوار امامزاده « خاتون حلب» واقع در روستای سرپیر در نزدیکی دشتک مدفون است.

 

..........................................................................................................................................................

جنگ ممسنی ها و اسکندر مقدونی در شهر کورش

ارتباط قومي مماسن هاي زمان اسكندر و ممسني هاي امروزي، از اوايل سده ي 18 م(13 ه.ق ) مورد توجه سياستمداران و نظاميان اروپايي قرار گرفت .در ايران نخستين بار روانشاد پيرنيا ، در تاليف تاريخ مفصل ايران باستان ، بخش هايي از تاريخ كورتيوس روفوس(كنت كورس) را كه به قوم مماسن اشاره كرده است به فارسي ترجمه كرد .

ابوذر همتی

 

ابوذر همتی*

پيش گفتار

     اسكندر مقدوني در سال 334پ.م (پيش از ميلاد مسيح) به ايران حمله كرد. اودر سه جنگ گرانيكوس،ايسوس و گوگمل سپاه داريوش سوم را شكست داد و در سال 330 پ.م تخت جمشيد را تصرف كرد و كاخ سلطنتي را آتش زد. پس از سقوط پايتخت ، داريوش به همراهي برخي از ساتراپ ها (استانداران) واز جمله بسوس ساتراپ باختر ، براي گرداوري سپاه ،عازم مناطق شرقي ايران گرديد. داريوش كه تصميم گرفته بود خود را به اسكندر تسليم كند، به دستور  بسوس كشته شد.

     بسوس با انتخاب نام اردشير چهارم،خود را پادشاه ايران اعلام كرد و پس از چند ماه مقاومت در برابر سپاهيان مقدوني در نواحي سغد و باختر ، دستگير  و به فرمان اسكندر اعدام شد.از اين زمان است كه مردم  سغد به رهبري  اسپيتامن، با كمك قبايل سكايي، نبرد ميهني قهرمانانه اي را عليه بيگانگان آغاز كردند كه در حدود سه سال ادامه داشت .اسكندر براي تسلط بر سغد ، ،بسياري از مناطق مسكوني را نابود و حدود 120 هزار نفر را قتل عام كرد. ازدواج اسكندر با ركسانه از نجيب زادگان سغدي به اين نبردها پايان  داد.ايل مماسن يا قوم مماسن از جمله قبايل ساكن سغد بودند، كه تلفات سنگيني به سپاه اسكندر وارد نمودند. خود اسكندر نيز در نبرد با آنان به سختي مجروح شد.

       ارتباط قومي مماسن هاي زمان اسكندر و ممسني هاي امروزي،  از اوايل سده ي 18 م(13 ه.ق ) مورد توجه سياستمداران و نظاميان اروپايي قرار گرفت .در ايران نخستين بار روانشاد پيرنيا ، در تاليف تاريخ مفصل ايران باستان ، بخش هايي از تاريخ كورتيوس روفوس(كنت كورس) را كه به قوم مماسن اشاره كرده است به فارسي ترجمه كرد .احمد حامي نويسنده كتاب "سفر جنگي اسكندر به ايران بزرگترين دروغ تاريخ" با استناد به مطالب اسكندر نامه هاي نقل شده در تاريخ ايران باستان، با ارائه دلايلي ، بر اين باوراست كه اسكندر در كهگيلويه از ايل ممسني شكست خورد و مجبور به عقب نشيني گرديد و بقيه  فتوحات اسكندر در ايران را ، افسانه سرايي مي داند...ادامه مطلب

  

...........................................................................

دیدار از نمایشگاه آثار" مفرغ لرستان ، اسرار ایران باستان

ستاره، خسته از سکون طولانی داخل موزه، در نرده پارک را باز کرد و لی لی کنان بدنبال سگی که بیشتربه یک بره کوچک سیاه می مانست وارد پارک شد. انگار بال درآورده بود. با هیجان زیاد به دنبال صدای کودکان و زمین بازی میگشت و من بی اختیار را به دنبال خودش می کشید.
پارک قدیمی و زیبای "مونسو" Parc Monceau)) در کنار موزه "سرنوشی"(Cernuschi) قرار دارد و در واقع، پارک موزه است. پارک "مونسو" با پوشش گیاهی متنوع و با سلیقه مخصوص باغبان های پاریسی و مجسمه های قدیمی فراوان یکی از مشهورترین و زیباترین پارک های شهر است. پارک درتقابل با موزه خلوت، در این ساعت پر از آدم هائی بود که ازیک بعد از ظهر آفتابی آخر هفته که ماه ها در انتظارش بودند استفاده می بردند.
جائی برای تاب بازی پیدا شد و خانمی مسئول اخذ پول از بچه های تاب باز!
چقدر خوب که بالاخره آفتاب پیدا شده بود و آسمان آبی. صبحی انگار همه ابر های جهان جمع بودند، تا شر،شر بر سر در و دیوارهای قدیمی و خاک تیره وچرب و چیلی ببارند و باز لب ولوچه شهر را آویزان کنند. حالا میتوانستم با خیال راحت روی نیمکت پارک بنشینم و پاهایم را دراز کنم و در حالی که به ابر های سفید زیبا نگاه میکنم به خنجری که در پشتکوه پیدا شده بود و با خط میخی نام مردوک بروی آن حک شده بود فکر کنم.
از زمانی که از موزه خارج شده بودم، منگ بودم و فکرم توی راهرو های همانجا پیله کرده بود به چهره های برنزی که از موجودات افسانه ای دیده بودم با آن چشم هاشان که معلوم نبود به کجا نگاه میکنند، خوشحالند یا غمگین، خشمگینند یا مهربان...حرکتشان تمام ذهنم را پر کرده بود...این همه حرکت، این همه فرم...نوا ها شان چه بوده ؟...با چنان مهارتی ساخته شده بودند که به نظرم نرم و با احساس میرسیدند...صورتم را به شیشه ویترین چسبانده بودم تا بلکه موسیقی حرکتشان، که انگاری از زیر سم ها و نوک بال ها طراوش میکرد را بشنوم...بی نتیجه ! می اندیشیدم کدام دست با کدام باور ها چنین هنر انتزاعی را خلق کرده؟... بیشتر بخوانید