اصطلاح بالا کنایه از: جا خوردن، ترسیدن، از تهدید
کسی غلاف کردن و دم در کشیدن و یا دست از کار خود برداشتن است. فی
المثل گفته می شود:«فلانی چون سنبه را پرزور دید ماستها را کیسه
کرد.» یا به عبارت دیگر به محض اینکه صدای مدیر یا ناظم بلند شد
بچه ها ماستها را کیسه کردند و قس علی هذ
اکنون ببینیم وقتی که ماست داخل کیسه می شود چه ارتباطی
با ترس و تسلیم و جا خوردگی پیدا می کند
پیرمردی بود دو تا دختر داشت که سال پیش آنها را
شوهر داده بود. روزی از روزها خرش را از طویله بیرون کشید، aسوار
شد و به زنش گفت : هوای خانه را داشته باش من بروم سری به دخترها
بزنم ببینم حال و روزشان از چه قرار است.
راه افتاد. رفت و رفت تا رسید به ده دختر اولی، در زد و بسم الله
گفت و رفت تو، دید دختره تنها نشسته رو ایوان دارد دوک می ریسد.
از دیدن هم خوشحال شدند روبوسی و چاق سلامتی کردند دختر پا شد دو
تا گل آتش تو سماور حلبی انداخت یک استکان چای دم کرد گذاشت جلو
پدره، پدره هم چپقی چاق کرد و خستگی راه را از تنش گرفت. بعد از
حال و روز و کسب و کاسبی دامادش پرسید.
دختر گفت: ای الحمدلله! امسال چند جریب زمین را به کمک هم شخم زده
ایم و الان هم مرد من داره تخم می پاشد. اگر آسمان بخل نکند و این
چند روزه دو سه تا باران حسابی بزند برای یکی دوسال کار و بارمان
سکه است اگر هم نه که هیچ پدر گفت: انشالله که می بارد. خدا بزرگ
است!
شامی یا ناهاری آنجا ماند و دامادش را هم دید و روز بعد خرش را سوار
شد راهش را کشید رفت ده بعدی سراغ آن یکی دخترش. دم خانهء دامادش
پیاده شد، در زد، بسم اللهی گفت و رفت تو ، دید دخترش نشسته زیر
آفتاب دارد جوراب می بافد. از دیدن هم خوشحال شدند روبوسی و چاق
سلامتی کردند و پیرمرد چای تمیز تازه دمی خورد و چپقی چاق کرد کشید
و خستگی اش که در رفت از کسب و کار و حال و روز دامادش جویا شد.
دختر گفت: ای بحمدلله! امسال به کمک هم بیست بیست و پنج تایی خشت
زده ایم. اگر آسمان خودش را لوس نکند و یک چند روزی کونش را هم بکشد
که خشت ها زیر باران وا نرود برای یکی دو سالی بارمان را بسته ایم.
اگر هم نه که هیچ
پیرمرد گفت: انشالله که نمی بارد. خدا بزرگ است!
به ده خودشان که برگشت، در جواب زنش که از وضع و حال دخترها می پرسید
گفت: والله چی بگم زن؟ من به هر دوتاشان گفتم " خدا بزرگ است
" اما توی راه که برمی گشتم، هر چی فکر کردم دیدم خدا فقط توی
یک ده می تواند بزرگ باشد. در هر حال، حساب یکی از دخترهامان با
کرام الکاتبین است!
سرهنگ«جيكاك» مأمور اطلاعاتي بريتانيا، در طي جنگ
جهاني دوم و پس از آن در ايران نقش زيادي را در جهت منافع كشورش
ايفا نمود. جيكاك با خاتمه جنگ جهاني دوم به استخدام شركت نفت ايران
و انگليس درآمد. مي گويند كه حكومت واقعي مناطق نفت خيز در دست او
بود.جيكاك اغلب اوقات خود را در ميان عشاير بختياري مي گذراند و
با توجه به استعداد خارق العاده خود در يادگيري زبان در مدت بسيار
كوتاهي توانست زبان فارسي و از آن مهم تر گويش بختياري را همچون
زبان مادري خود يادبگيرد
ضرب المثلهای بختیاری
آدمي که مالس اِره، ايمونس هم اِره.
"کسي که مالش مي رود، ايمانش هم مي رود." کنايه از
اينکه کسي که مالش به سرقت برود، ممکن است با مظنون شدن به اين
و آن، ايمانش هم از دست برود.
ادامه
مطلب ...

پول سیگار
یکی از دفاتر شرکت نفت را با قدری تغییرات کرده بودند اولین دبستان
ناحیه کوچک نفتخیز ما که داشت دست و پایش را باز میکرد و حفاری
چاههای نفت یکی بعد از دیگری نتیجه میداد.
ساختمان نسبتا نوسازی بود با سقف شیروانی و پنجره های دو لنگه
دراز باریک به سبک انگلیسی که از تو باز میشد و پشتش تور سیمی
داشت. پنکه سقفی توی کلاسها آویزان بود و درها به راهروی باز میشد
که از یکسر به اتاق دفتر و از سر دیگر به حیاط دبستان میرسید.
تخته سیاه ها نو بود و دیوارها به رنگ نخودی روشن رنگکاری شده
بود و دستشویی ها تمیز و بهداشتی. کمی آنطرفترک زیر درخت کُنار
تنومند توی حیاط، بشکه بزرگ آبخوری را روی چهارپایه ای آهنی سوار
کرده بودند که از سه طرف شیر آب داشت و صبح به صبح چند قالب یخ
توی آن خالی میشد. حیاط مستطیل شکل دبستان از پهلو به ساختمان
چسبیده بود. دیوار چند ردیف سنگکاری بود که به یک متر هم نمیرسید.
آنوقت میله های آهنی گرد و سیاه رنگ با فاصله کمی از یکدیگر رویش
کار گذاشته بودند و دیوار بلند و شکیل شده بود و جیغ و جاق زنگ
تفریح مان از لای میله ها میگذشت و تا انتهای گندمزار میرفت. وسائل
ورزشی هم داشتیم. یک پرستار هم با روپوشی کوتاه به سفیدی برف و
نیم تاجی به همان رنگ توی موها، هم هفته ای دو روز از بیمارستان
شرکت نفت میآمد و اتاق بهداشت را باز میکرد و به تراخمی ها میرسید.
یا قرص سردرد دل دردی میداد و یا پانسمان زخمی را باز و بسته میکرد
و میرفت. شرکت نفت پول میداد و اداره فرهنگ از اینجا و آنجا معلم
استخدام میکرد و به ناحیه می آورد. دبستان پر بود از دختر و پسر
از کلاس اول تا چهارم و آسمان بالای سرمان تا دلت بخواهد آبی میزد.
ادامه مطلب ...
ابراهیم خدایی
نام لرستان، نماد هویت و هستی ما
روزی روزگاری مردمی بودند و نامی داشتند، نام خویش مقدس و عزیز
میدانستند، بدان میبالیدند و تلاش آنها این بود که هرجا فضلی
و هنری از ایشان صادر میشود جز بدین نام نامور مباد.
همین بود که اجازه ندادند اتابکان لر بزرگ و لر کوچک نامی دیگر
گیرند، برخی منابع کوشیدند نام ایشان را مثل همه سلسلههای پادشاهی
منطقه از روی طایفه و خاندانی برگزینند (چه لر بزرگ از هزارسفیان
بود و لر کوچک از آل خورشید) اما نتوانستند، تا «لر» تقریبا تنها
نام قومیتی ایرانی باشد که نام آن بر قدرتی سیاسی و دولتی نهاده
شده است، این نه در میان سلسلههای ترک سابقه داشت و نه در سلسله
های کُرد و پارس و گیلک و.. این اقوام همواره نام دولت خود را
از دل طایفهای بر میگزیدند نه تمامیت قومیت خویش، این لرها بودند
که حکومت منطقهای خود را به نامی جز لر نامور نکردند.
پس از دوره اتابکان که نزدیک به نیم هزاره طول کشید باز حاضر
نشدند که سلسله کم قدرتتر ولایت خویش را به صفتی جز «لرستان»
مزین کنند و این شد که مابقی تاریخ لرستان تا روزگار معاصر زیر
بیرق «والیان لرستان» بود گرچه میتوانست با نام و نشان طایفهای
هم مأنوس شود اما نشد و اگر بود کلمه «فیلی» فقط صفتی زاید بر
لرستان بود تا از مابقی اراضی لرنشین مشخص شود.
هرچند مستبدان و غاصبان صفوی و افشاری و مخصوصا قاجاری چشم دیدن
بزرگی و حشمت و یکپارچگی لر بزرگ را نداشتند و آنرا تجزیه کردند
اما لر بختیاری و لر کهگیلویه هیچگاه از پیشوند لری خود دست نکشیدند.
همین بود که ادیبان و درویشان برخواسته از این دیار هیچکدام
به صفتی غیر از لر و لره و لرستانی راضی نشدند از بابالره لرستانی
(زهی سعادتا که نام لر دوبار در نامت تکرار شود) تا شاهخوشین
لرستانی، تا خانالماس لرستانی تا طاهرهلره و فاطمهلره، و دهها
کس دیگر اگر لقب لر و لرستانی نداشتند الآن در این وانفسا به سادگی
از سوی بدخواهان این آب و خاک نادیده گرفته شده بودند و تعلق ایشان
از سرزمین لرستان و قومیت لر دریغ میشد!
کسی نتوانسته آثار باستانی لرستان را جز با نام «مفرغ لرستان»
عرضه کند ورنه میشد آن را به نام غاری یا محوطهای باستانی یا
سلسلهای باستانی (مثل کاسیت و عیلام و..) هم معرفی کرد...ادامه
مطلب
رینولدز نخستین کاشف نفت در ایران
اولين كارشناس نفتي اي كه دقيقاً 147 سال قبل ( يعني سال 1855
ميلادي ) از منطقه مسجد سليمان كه در آن موقع كوهستاني خالي از
سكنه بود ديدن كرد و اهميت حوضچه هاي نفت آلوده به قير آن را ارزيابي
نمود، يك مهندس زمين شناس بود به نام لوفتوس (Loftus ) وي هفت
هفته در آن محدوده همراه با چند تن تكنيسين و محافظ به سر برد
و حوضچه هاي (apageSe ) قير و نفت را به دقت بررسي و آزمايش كرد
و بعداً مقالاتي پيرامون آن انتشار داد.
" لوفتوس " در سري مقالات خود اظهار نظر كرده بود،
كه احتمالاً تعداد فراواني از اين مخازن در كوههاي بختياري ، در
فاصله هائي بين آتشكده كهن و مرموز " سرمسجد " و كوههاي
آسماري (بين مسجد سليمان وهفتكل ) ، كه به طور طبيعي و خودكار،
قير از حوضچه هاي بي شمار آن تراوش مي كند، هميشه وجود داشته است
. ( ويرانه آتشكده كهن زردشتيان، مورد بازديد همگان قرار مي گيرد
) باري لوفتوس مي افزايد آن حوضچه ها در مناطق شوره زار و زمين
هاي غير قابل كشت، در پشته هاي پيچيده و مرتفع و سنگهاي سياه،
سنگهاي مارل، سنگهاي گچي و سنگهاي آهكي وجود دارند. و توضيح مي
دهد: روش ساده و ابتدائي استخراج قير معدني را چند تن از خانواده
اي از سادات شوشتري ابداع كرده بودند. آنان را ساكنان خوزستان
به نام سادات قيري مي شناختند. آنها حق .انحصاري استخراج را از
آغاز به دست آورده بودند...ادامه
مطلب

نامه های پدرم
سلطنت اعظمی
پنج ساله بودم که پدرم علیرضا اعظمی ، از سران طایفه بیرانوند
را در منزل بروجرد دستگیر و به تهران بردند . تاریخ دقیق دستگیری
پدرم یادم نیست . فکر می کنم حدود سال 1312 بود . امّا یادم هست
که مرتضی خان و نصرت الله خان از اقوام نزدیک و جوان ما را هم
همراه پدرم دستگیر کردند.
سه روز از دستگیری پدرم نگذشته بود که یک ماشین باری با چند تا
نظامی جلوی خانه ما ایستاد ، گفتند پدرم در تهران خانه گرفته و
همه باید برویم پیش او . مادر نصرت الله خان ، عجیده خانم داد
و بیداد راه انداخت که « خودش کجاست که شما آمدین دنبال ما ؟ »
عجیده خانم ، عمه پدرم زن کارآمد و معتبری بود که در تصمیم گیری
های ایل نقش مهمی داشت و در غیاب مردان ، رئیس خانواده به حساب
می آمد . امّا سرپیچی و مقاومت بی فایده بود . به زور اثاث ما
را بار کردند . مادرم که بعد از طلاق از معین السلطنه – حاکم لرستان
منصوب رضا شاه – با سه فرزند پسر ، زن پدرم علی رضا خان شده بود
در خانه ماند و من همراه عجیده خانم و چند تن از خویشان با همان
ماشین باری رفتیم به تهران . یادم نمی آید چند روز طول کشید تا
به تهران رسیدیم . امّا یادم هست که خیلی به من سخت گذشت راه تمامی
نداشت . به تهران که رسیدیم ما را بردند توی یک زندان . نمی دانم
کجای تهران بود . خیلی بزرگ بود و پر از درخت با یک حوض بزرگ و
حیاطهای تو در تو و پر از اتاق . دو تا اتاق هم به ما دادند .
امّا اثاث را ریختند توی یک انباری و فقط رختخواب ها را برای ما
گذاشتند .
روزها یکی از نگهبان ها ما را می برد تو حیاط ، مثل یک گردش
علمی ما را می گرداند . دور تا دور یکی از حیاط ها پر از اتاق
هایی بود تنگ که درش را باز می کردی شبیه به کمد سه طبقه بود .
نگهبان می گفت ، « زن های خراب رو میندازن توی این اتاق ها و درش
رومی بندن .»
من از این اتاق ها می ترسیدم ، امّا هیچ وقت هیچ زنی را در آن
ندیدم .
یک روز آمدند دنبال عمه ام عجیده خانم ، هر جا می رفت مرا هم با
خودش می برد . دیدم توی حیاط یک نفر با سبیل و کلاه مشکی شیر و
خورشیدی روی صندلی نشسته . سپهبد امیر احمدی بود ، بهش می گفتند
امیر سپهبد . جلو عمه ام تمام قد بلند شد و سلام کرد . این قدر
این ماجرا و حرف ها میان کسانم تکرار شده که خوب یادم مانده که
عمه ام گفت ، « چه سلامی ! چه علیکی ! جوانمردیت کجا رفت ؟ قول
و قرارت کجا رفت ؟ بچه هایم رو چه کردی؟ »
امیر سپهبد دستهایش را گذاشت روی چشم هایش و گفت ، « چشم درست
می شه ! بچه هایت همه سالمند و سلامت ! »
چشم هایش زرد بود . مرا با دست های گنده اش کشید و به زور بوسید
. هم بدم آمد ، هم ازش می ترسیدم .
بعد از دو سه روز ما را دوباره با گاری و اثاثمان بردند به یک
خانه در محله چراق برق ، نزدیک زندان کلانتری در میدان توپخانه
. ستوان جوانی رئیس زندان بود و هر جمعه به ما ملاقات می دادند
. اول نمی دانستم ملاقات یعنی چه . در ساختمان کلانتری از دالان
درازی می گذشتم تا می رسیدیم به اتاق مأمورها و بعد پدرم را می
آوردند . رئیس زندان و مأمورها هر دفعه مرا به زور می بوسیدند
و من خیلی بدم می آمد . از همه آنها بدم می آمد .
بعد از سالیان دراز هر وقت از آنجا رد می شدم ، یاد آن روزها و
پدرم می افتادم . امّا حالا چند سال است که در آن محل مترو ساخته
اند و دیگر کلانتری و زندان قابل شناسایی نیست...ادامه
مطلب

بهراد فرخفال
گفتگوی نشریه اینترنتی لور با
یک فعال دانشجویی لر
فعالیتهای بومی در میان دانشجویان لر روند رو به رشد داشته است
دانشگاه ایلام در حدود 800 دانشجوی لر زبان را در خود جای داده
اما علی رغم تلاش های خودجوش دانشجویی هنوز از سوی مسئولین تمهیدات
لازم در جهت تحقق حقوق دانشجویان لر زبان صورت نگرفته است . فعالیت
های لری به صورت NJO های ثبت نشده در تجمعات غیر رسمی شکل گرفته
و هدف گذاری های هر ترم با سازماندهی افراد در گروههای مشخص دنبال
می شود . این هدف ها بر پایه فعالیت های ماضی و همچنین آتی سازماندهی
و در یک ارتباط طولی مناسب در مسیر آگاهی و حق طلبی دانشجویان
گام بر می دارد...ادامه مطلب
مقام و موقعیت زن در بختیاری
زنان بختیاری در پایگاه واقعی خود که هدفش گسترش آرمان و منش پارسایی
بوده همواره به سختی کوشیده اند. و می توان گفت که آنان ستون فقرات
و محور اصلی همه کوشش ها هستند.آنها حتی در صحنه رزم نیز همپای
دلیر مردان سرافرازشان با منشی پهلوانی همچو گُردآفرید همواره
حضور داشته اند. اشعار قدیمی که از این نبردها باقی مانده آکنده
از هم دوشی و برابری زنان با مردان در این نبردهاست . شرایط باز
ایلی در بختیاری موجب آن شده که نام زنان و تمجید از آنها در گوشه
گوشه اشعار رزمی بختیاری دیده شود . موضوعی که شاید در سایر اقوام
و حتی ملل عشایر شرق کمتر صورت پذیرفته است .
دکتر الیزابت مکبن روز در یادادشت های خود که تحت عنوان کتابی
با نام «با من به سرزمین بختیاری بیایید» به چاپ رسیده است می
گوید: بختیاری ها برحسب سنت عشایری خیلی به خانواده خود دلبستگی
دارند و زنان در تمام موارد و حتی مسائل سیاسی مورد مشورت قرار
می گیرند و توصیه های آنان معمولا مثبت و مثمر ثمر واقع می گردد.
در حقیقت می توان گفت که در فرهنگ مردم بختیاری ارج و بهای فراوانی
به موضوع مشورت با زنان گزارده می شود .
زنان بختیاری به مسائل سیاسی کشورشان علاقه زیادی نشان می دهند
. و بیشترشان ( زمان نگاشتن یادداشتهای مولف) هوادار رژیم مشروطه
هستند و با دیده تحسین و احترام به احمد شاه نگاه می کنند. اما
زنان خانواده سلطنتی را به سختی مورد تحقیر و اهانت قرار می دهند
و معتقدند که از لحاظ خصوصیات اخلاقی در جهت مخالف آنها قرار دارند.
زمانی من از یکی از بی بی ها پرسیدم که آیا موفق شده است با یکی
از زنان شاه در تهران ملاقات کند؟ او از این بابت بسیار دلخور
شد و اظهار داشت با این که خود او از یک خانواده اشراف است ولی
هیچ گاه مایل نیست که با خانم های قاجار معاشرت داشته باشد. آنها
طرفدار شرکت زنان در انتخابات و داشتن حق رای همانند زنان اروپایی
هستند. هنگامی که پارلمان جدید در تهران گشایش یافت، یکی از خانم
ها به من گفت : حالا موقع آن است که ما هم ادعا کنیم که بایست
در مجلس شرکت داشته باشیم. و من باید اعتراف کنم که زن های بختیاری
استعداد فوق العاده ای در سواد آموزی دارند. این نویسنده در ادامه
صحبت های خود می گوید:به نظر من مقام و منزلت یک بی بی در بختیاری
به قدری بالاست که مورد غبطه دیگران قرار گرفتن امری عادی به نظر
می آید.. و من به شدت نگران آن هستم که آزادی بیش از حد برای زنان
بختیاری این خطر را در بر داشته باشد که بیش از پیش آنان را به
سوی زندگی شهر نشینی سوق دهد. و این امر باعث گردد که اختیارات
وآزادی هایی را که در کوهپایه های بختیاری به دست آورده اند از
دست داده و مانند سایر زنان شهرنشین به موجوداتی بیکار و در عین
حال ناشاد مبدل گردند.
منبع
: بن آسیاب