همی طور خشخاری نشسته بودم و به آواز «شلیل» گوش میدادم که دیدم یه کلافی توی دلم
شروع کرد به باز شدن و یکهو ازجا کندم و کشیدم رو به آسمون و هی بالا و بالاتر.
دست خودم نبود که. بی بال پرواز میکردم، سبک عین پر کاه. یه لذتی که نگو و نپرس. مثل اینکه
صبح گاهی بهاری در چشمه ای مه گرفته شنا کنی. یا کاسه ای پر از شیر میش را از دست دختری
که دوستش داری بگیری و سر بکشی. و یا اینکه تبر را برداشته باشی تا برای اولین بار هیزم بشکنی
و بدانی مادرت دارد با لذت نگاهت میکند.
کلاف می کشید و من بودم و باد و آسمان و سرزمینهای رنگ و وارنگ بختیاری.
اسپید کوه را دیدم، تاراز، شیمبار، لالی ... دشتهای فراخ را دیدم، کوه و کمر های ایلاق و گرمسیر را.
بوته های شقایق ، درختهای تنومند گردو و بن و کلخونگ، مال و ایلا و زورآزمایی ابدی شان با
کارون توفنده را.
اور (ابر) بهار بالای سرم، کوههای آسماری زیر پام. چه که ندیدم! هووو.. دیدن تا گفتن صد بابته.
هوش از سرم پریده بود. داشتم جون به سر میشدم که کلاف ول شد و رفت و من همین طور مثل
فیلمی که از آخر با دور کند گذاشته باشند آمدم و آمدم تا رسیدم پشت کامپیوترم و شنبه پر باد ماه
اکتبر و آسمان بغض کرده اول صبح سوئد.
هرچه بود تو نمیری کیف کردم!