|
هر که نقش خویشتن بیند در آب ، برزگر باران و گازر آفتاب پیرمردی بود دو تا دختر داشت که سال پیش آنها را شوهر داده بود. روزی از روزها خرش را از طویله بیرون کشید، aسوار شد و به زنش گفت : هوای خانه را داشته باش من بروم سری به دخترها بزنم ببینم حال و روزشان از چه قرار است. راه افتاد. رفت و رفت تا رسید به ده دختر اولی، در زد
و بسم الله گفت و رفت تو، دید دختره تنها نشسته رو ایوان دارد دوک می ریسد.
از دیدن هم خوشحال شدند روبوسی و چاق سلامتی کردند دختر پا شد دو تا گل
آتش تو سماور حلبی انداخت یک استکان چای دم کرد گذاشت جلو پدره، پدره هم
چپقی چاق کرد و خستگی راه را از تنش گرفت. بعد از حال و روز و کسب و کاسبی
دامادش پرسید. شامی یا ناهاری آنجا ماند و دامادش را هم دید و روز بعد خرش را سوار شد راهش را کشید رفت ده بعدی سراغ آن یکی دخترش. دم خانهء دامادش پیاده شد، در زد، بسم اللهی گفت و رفت تو ، دید دخترش نشسته زیر آفتاب دارد جوراب می بافد. از دیدن هم خوشحال شدند روبوسی و چاق سلامتی کردند و پیرمرد چای تمیز تازه دمی خورد و چپقی چاق کرد کشید و خستگی اش که در رفت از کسب و کار و حال و روز دامادش جویا شد. دختر گفت: ای بحمدلله! امسال به کمک هم بیست بیست و پنج تایی خشت زده ایم. اگر آسمان خودش را لوس نکند و یک چند روزی کونش را هم بکشد که خشت ها زیر باران وا نرود برای یکی دو سالی بارمان را بسته ایم. اگر هم نه که هیچ . پیرمرد گفت: انشالله که نمی بارد. خدا بزرگ است! |