درخت

یکی بود یکی نبود روزگاری یک درختی بود که درست در وسط یک باغ میوه ، به صورت یک جوانه کوچک،سبز و شکننده و با بهت و حیرت در میان سبزه زار از دل خاک خارج شد . او نسبت به همه چیز کنجکاو بود .و با سرعت به جهان پیرامونش نگاه می کرد به گلهایی که صبح شکفته می شدند و شب هنگام بسته می شدند ! به پرندگانی که که سوت زنان از شاخه ای به شاخه ای دیگر پرواز می کردند و به کشاورز و باغبانی که هر روز صبح زود می آمد و ومیوه های درختان را می چید و به سبزه زاری که تحت نوازش نسیم در نوسان بودند.

آه !او این دنیای پیرامونش را چه قدر زیبا و خوب می یافت و می خواست که او هم در این زیبایی شرکت کند و نقش داشته باشد و جایگاه خود را در این هارمونی و نظم بیابد .

یک سال گذشت و او کمی بزرگتر شد و به یک نهال کوچکی تبدیل شد که چند شاخه هم داشت او با خود حساب کرد که هیچ سبزه و علوفه ای مثل او نیست !اما ناگهان یک درخت تنومند توجه او را جلب کرد و او به دقت به آن درخت نگریست !

او این درخت را چنان تنومند یافت که توسط برگها و میوه هایش به زیبایی هر چه تمامتر آراسته شده بود او با شگفتی فراوان همه این گلها را که به میوه تبدیل می شدند مشاهده می کرد تنه درخت چنان نرم و لطیف بود که نشانه مراقبت دقیق باغبان بود اما ....

اما او به خودش هم نگاهی کرد و دریافت که پوست او شبیه پوست هیچ کدام از درختان باغ نیست و شاخه هایش هم هیچ شباهتی به شاخه های سایر درختان ندارد !او بر خود لرزید !و ترسید ! ترسید که مبادا او به اندازه کافی بزرگ نباشد .ترسید که مبادا به اندازه کافی زیبا نباشد !و ترسید که شاید به اندازه دیگران میوه ندهد! او ترسید که شاید درختان دیگر مانند :سیب ،گلابی ،زرد آلو و....تفاوت های او را نپذیرند بنابراین تصمیم گرفت نه برگی بدهد و نه گل و نه هیچ میوه ای !

و به همین صورت سالها می گذشت و تنه او ضخیم و ضخیم تر می شد و قد او بلند و بلند تر می شد و شاخه هی تازه ای بر تنه او جوانه می زدند و می روئیدند .اما...اما بی هیچ برگی و هیچ گل و میوه ای !!

بخاطر آنکه در نظر و نگاه دیگران لخت و برهنه یافته نشود از همان سالهای جوانیش اجازه داد که کم کم پیچکها و دارواش ها از تنه و لابلای شاخه های بدون برگش بالا بروند و او را بپوشانند ! و به این ترتیب پیچکهای سبز تنه او را با سرسبزی خود پوشاندند و به او یک زیبایی ظاهری دادند که از آن خودش نبود.!

باغبان بیش از یک بار برنامه ریزی کرده بود تا به منظور هیزم برای سوخت زمستانی آن را قطع کند و از آن هیزم لازم را برای بخاری و گرمایش منزلش از او تهیه کند اما هر بار ذهن او مشغول دیگر درختان خشک شده باغش می شد و قطع این درخت بی برگ و گل و میوه را به زمان دیگری موکول می کرد عاقبت یک روز صبح در حالی که یک تبر بزرگ را با خود آورده بود به سراغ او آمد .!باغبان ابتدا شروع به بریدن پیچکهایی که درخت را در بر گرفته بودند کرد اما پیچکها به حدی زیاد بودند که باغبان تمام طول روز را صرف قطع کردن این پیچکها کرد و متوجه شد که شب فرا رسیده و دیگر برای قطع درخت دیر وقت شده بود بنابراین باز هم قطع درخت را به فرصت دیگری موکول کرد. از آن شب کرمهای کوچک طفیلی از باقی مانده پیچکها سر بر آوردند و فردا هم بلافاصله این روند ادامه یافت و پرندگان از آسمان بری چیدن آنها فرارسیدند.

او در میان سایر درختان باغ جز یک تنه لخت و وچندین شاخه بدون برگ چیزی دیگری نبود و در میان این درختان شباهتی به درخت نداشت !

او فورا برهنگی و بی برگ و گل و میوه بودن خود را دریافت ودیگر از آن حیله و فریبی که برای پوشاندن خود با پیچکها بکار برده بود اثری نبود بنابراین سرانجام تصمیم گرفت اجازه بدهد تا تمام شاخه ها ی ترد و نرمش جوانه بزنند و اجازه داد تا در انتهای هر شاخه کوچکش گلهای سفید بروید که از ترکیب و هماهنگی رنگ قهوه ای شاخه ها و سبزی برگها، زیبایی خلق شود .!

کشاورز طبق برنامه قبلی با تبری بزرگ بازگشت اما به جای تنه بی خاصیت و بی برگ و گل و میوه یک درخت گیلاس با شکوه یافت !!او دیگر هیچ دلیلی برای قطع آن درخت نمی یافت بنا براین آن را رها کرد و خوشحال از این معجزه ای بود که برای آن درخت رخ داده بود .!

از آن روز ببعد درخت در میان سایر درختان باغ با خوشحالی و سعادت زندگی می کرد او شبیه دیگر درختها نبود نه چندان زیبا بود و نه چندان بزرگ !!!اما مثل سایر درختها مفید و بار آور بود او دریافت که نه بافتهای پوست ،نه طرح شاخه ها ونه شکل برگها و نه رنگ گلها هیچ کدام به خودی خود مهم نمی باشند مهم این است که او میوه ای به بار می آورد که سایر درختان هیچ کدام قادر به دادن آن نیستند .!

وبه این ترتیب هر سال در فصل بهار بچه های باغبان با یک نردبان به سراغ او می آمدند ودر میان شاخ و برگهای انبوه او پراکنده می شدند و از میوه های او سیر می خوردند و خنده شادی سر می دادند .!

از میوه ای که می دهیم ترس نداشته باشیم چرا که دیگران قادر به دادن این میوه ما نیستند از میوه ای که مال و خاص ما است هراسی نداشته باشیم چرا که هر بار از دادن این میوه امتناع کنیم جهان رااز چیزی محروم کرده ایم از میوه ای که می دهیم ترسی نداشته باشیم زیرا هرکدام از آنها اجازه می دهند که ابعاد زندگی را گسترش بدهیم و عشقی را که خداوند به ما داده است نثار کنیم .

 

http://www.balout.ir